تبليغاتX
زهرای عزیز

 

دانش اموز عزعزم سلام

با توجه به این که سال رو به پایان است اگر چه جدا شدن از تو برای من سخت است اما بسیار خوحالم که حلا تو می توانی بخوانی و بنویسم ،و حساب کنی و از چشم وگوش و هه ی حواس خود اتفاده کنی ، از هه بالاتر و بهتر می توانی با نزدیکان خود مهربان باشی خانه واد ه ات را دوست بداری به مردم کومک کنی احترام ...  راستگو باشی و به سخنان خدا ،پیامبر، امامان و بزرگان دین اسلام عمل کنی ، اکنون می دانم که تو نو گل شاداب اینده  خونی خواهید اشت و به درجات علمی بالاتر خواهی رسید این همه چیزهای خوب ... من به لطف خدا و کومک پدر و مادر مهربانت به تو یاد دادم.

و اما من از تو درس مهربانی ، پاکی ،صداقت و گذشت اموختم ولی فرصت نشد بگیم ، چه قدر دوستت دارم .بدان که دوستت دارم و هرگز فراموشد نخواهم کرد و اگر هم از من بدی دیدی و ناراحت شدی امیوار فقط مهر و محبت های مرا در یادت نگهداری و

به دانی همیشه می خواستم تو خوب ترین باشید و ان گا  پدر و مادرت به تو افتخار کنند .

دوستت دارم این فرشته ی خوبی های من

خداحافز

----------------------------- 

یادش بخیر شاید تنها نامی که هیچ کس از یادش نرود نام معلم کلاس اول ابتداییش باشه ُ نام معلم ما خانم غلامی بود .. ! نام معلم شما چی بود ؟

 

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا طلاجوران در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 و ساعت 2:19 |

راستی فکر شو کردید اگر چهل سال بعد  به گذشته خودمون نگاه کنیم چه حالی بهمون دست می ده ، دورانی کودکی ، نوجوانی ، بودن با خانواده ، همه و همه رو که از دست می دی تازه می فهمی که چقدر ازشون غافل بودیم !

نیستش.....!

 نمی دنم کجاست ،چه می کنه ؟

ولی می دونم که ندارمش !

هیچ وقت نخواستم که  تو  رو  با چشمات به یاد  بیارم .

نمی خواستم که تو رو ، تو  گم ترین آرزوهام ببینم !

نمی خواستم که بی تو به دیوارها بگم هنوز هم دوستت دارم !

اخه تو هول و ولای پریشونی تو رو نداشتم !

توی  این گیرودار، ای بابا، دلت تو هیچ ، حالمون خوش !

ای بی مروت !

دیگه دلی می مونه ،که جون دل کبوتر بتپه !

که با شما ،از جون دل زندگیش بگه ؟

بگه که هنوز زندس !....

اگر صدا صدای منه !

نفس اگر نفس تو !

بگذار که اون خوش غیرت هاش بدونند!

 که دل ، دل بابایی دیگه دل نیست ، دیگه دل نمی شه!

نه دیگه این واسه ما دل نمی شه .....

+ نوشته شده توسط محمد رضا طلاجوران در یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389 و ساعت 0:11 |

 

پیشانی‏ات امشب مروارید باران بود، پدر!

گویی با همه خداحافظی می کردی ، نگاهت مملو از دل کندن بود ...

هنوز صدای ورزش صبگاهی رادیویی که هر روزصبح وقت صبحانه گوش می کردی و ما را در خواب آزار می داد در گوشم است ...

بسم الله رحمن الرحیم ، وزشکاران .....صدای تمبک زورخانه  .... 

چه خوب بود اون روزها ، زندگی زرق وبرق نداشت ، اما تو بودی ، عشق بود ...

در چنین شبی تو رفتی  و ما دل آشوب فردایی مبهم  ...

الان بیست و یک سال از ان شب تلخ گذشته ، اما تلخی ان ایام  هنوز در کامم تازه است .

  بهار بود و تو بودی و عشق و امید ،         بهار رفت و تور فتی و هر انچه بود گذشت ....

+ نوشته شده توسط محمد رضا طلاجوران در دوشنبه یکم شهریور 1389 و ساعت 1:21 |
 

 

             من به چشم خویش دیدم ناله را                         حالت   پژمردن   الاله   را

             من به چشم خویش دیدم داغ را                         یور ش هنگ تبر  بر باغ  را

              من به چشم خویش دیدم اه را                           یوسفی افتاده در یک چاه را

              من به چشم خویش دیدم روح را                         ناله های یک گل مجروح را

              من به چشم خویش دیدم ناب را                         تشنه لب پرپر شدن در اب را

              من به چشم خویش دیدم درد را                          بیصدا بشکستن یک مرد را

               من به چشم خویش دیدم خویش را                     درد ناب روح یک درویش را

 

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا طلاجوران در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389 و ساعت 22:47 |

 

 خانه پدری ما مقابل  پادگان جی تهران بود ، محوطه این پادگان  جنگلی داشت  که پنجره اتاق ما روبه اون  باز می شد ،زمستونها وقتی برف می بارید این جنگل یک دست سفید پوش می شد، هرچه این سفیدی بیشتر می شد ماخوشحالتر می شدیم .

   

 صبح روزهای برفی قبل از اینکه به اخبار ساعت هفت رادیو گوش بدیم تااز تعطیلی مدرسه خبردار بشیم ، از گوشه پنجره یخ زده اتاق که مادرم برای جلوگیری از نفوذ سرما هرشب اون رو با دقت زیادی می پوشوند ،نگاهی به جنگل می کردیم، واین شروع یک روز خوب بود ، روزی که با برف بازی شروع و با خوردن اش رشته داغ تمام می شد  ..

الان از اون جنگل جزچند درخت باقی نمانده ،راستش اینقدر ساختمان ساختند که دیگه جنگل معلوم نیست ،اصلا  زمستانها به ندرت برف می یاد ...

با گذشت سالها هنوز تصویر زیبای جنگل برف گرفته من رو به اون سالها می بره ، سالهایی که بارش برف ما رو به اوج شادی می رسوند و مدرسه ها بخاطربارش برف تعطیل می شد نه الودگی هوا ، خونمون توی محله معروفی نبود ، گازشهری نداشت ، کوچک بود و شاید هم کمی سرد ، اما خوب بود .

 یادش بخیر همیشه توی خونمون برسراینکه کی کنارچراغ علاءالدین بشینه  بین خواهروبرادرها مسابقه بود(شما بخوانید دعوا) ...

کاشکی هیچ وقت دوران خانه پدری تمام نمی شد ...

یا علی مدد

+ نوشته شده توسط محمد رضا طلاجوران در شنبه نوزدهم دی 1388 و ساعت 10:46 |

این نقاشی اخرین اثرزهراخانمه ،خیلی اصرار داشت که این رو یک جوری به همه نشان بدم، چون اولین نقاشی است که خودش تنهایی کشیده من هم راهی جز این به نظرم نرسید .

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا طلاجوران در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 11:58 |
 

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت

+ نوشته شده توسط محمد رضا طلاجوران در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 12:15 |

پنج سال پیش در چنین روزی مصادف با شهادت بانوی دو عالم حضرت زهرای اطهر خداوند فرشته ای به ما عطا کرد نامش را به  قداست ان ایام زهرا گذاشتم .در این روز زندگی به ما لبخندی دوباره زد تا شادمانی را بیشتراحساس کنیم .خداوند را بخاطر همه نعمتهایش شکرگذارم و آرزوی بهروزی برای همه فرزندان این اب خاک دارم .و من در پنجمین بهار زندگی دخترم زهرا باز هم غایب هستم او در ایران و من در لبنان .....

زهرای عزیر تولدت مبارک

  یا علی مدد

 

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا طلاجوران در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 و ساعت 18:58 |
سلام بر حسین ویاران غریبش

حسین جان تاریخ دوباره داره  تکرار می شه کسانی که در این هزارو اند ی سال شمارو منکر می شدند و به دوستدارانتون  انگ خارجی و خروج از دین می زدند خودشون عاملی برای معرفی شما شدند .

حسین جان امروز در گوشه ای از این دنیای بزرگ عده ای همه داشته هاشون رو در جنگی نا برابر به میدان اوردند عده ای که نه در کلام بلکه د رعمل هیات منه ذله رو فریاد می زنند .

راستی اگر ما توفیق داشتیم و در زمان شما زندگی می کردیم تو کدوم صف بودیم قطعا اون موقع هم گرفتاریها و روزمرگی های خاص خود ش رو داشته .

 مقایسه واقعه کربلا با اوضاع امرو زمقایسه درستی نیست  ولی می شه با کمی فکر بفهمیم که چه کاره هسیتم .

و چه همزمانی خجسته ای است جنگ نابرابر غزه با ایام سوگواری شما ....

حسین جان شما شاهد هستید که کسانی که سرمست از قدرت نعره مستانه می زنند تو این چند سال گذشته  خودشون  وسیله ای برای معرفی بیشتر شما در جهان مادی امروز شدند

تحولات سالهای اخیررو که رصد کنیم می بینیم صدام نگون بخت به دار اویخته شد تا دوستداران شما براحتی مراسم میلیونی عاشورا رو برگزار کنند

شیعیان مظلوم شما که سالها در لبنان حتی اجازه داشتن یک شغل ابرومند رو نداشتند این روزها به برکت نهضت حسینی از چنان ابرو و منزلتی برخوردار شدند که جهان عرب چشم به انها دوخته اند جهان عربی که سردمداران ان باقیمانده همان کسانی هستندکه راه را برشما در صحرای کربلا بستند و سالها عزاداران شما را به سخره می گرفتند و این معجزه عاشورا است ....

+ نوشته شده توسط محمد رضا طلاجوران در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت 1:40 |
 یکسالگی :حتما یک سالگی خودت رو بیاد نمی یاری اما وقتی مادرت تو را باشب زنده داری ترو خشک می کرد تو با گریه از او تشکر می کردی 

دو سالگی :وقتی در دوسالگی  مادر به تو راه رفتن را اموخت و پابه پای تو قدم برمی داشت تا تو راه رفتن  بیاموزی در تشکر  با شیطنت از دست او فرار کردی

چهارسالگی :کم کم دیگه بزرگ شدی و مادر با شوقی وصف ناپذیر قلم به دستت داد و نقاشی به تو اموخت اما تو درو دیوار خانه را نقاشی کردی

شش سالگی :در شش سالگی تو را به مدرسه فرستاد تا برای خودت کسی بشی وآروزهای ازدست رفته خودش رو در آینده تو جستجومی کرد اما تو تا پرخاشگری گفتی درس خواندرا دوست نداری

هفت سالگی :وقتی هفت سالت بود برای تو توپی خرید تا با آن بازی کنی و با هم سن وسالانت کیف کنی اما تو با ان توپ شیشه خانه همسایه را شکستی ..

یازده سالگی :وقتی تو را به پیکنیک برد ،تو مادر را ترک کردی با دوستانت نشستی و چشمان مشتاق مادر فقط نظاره گر تو بود

سیزده سالگی :در این سن بود که نیاز به راهنمایی داشتی مادر دلسوزانه تو را نصیحت      می کرد و تجاربش را به تو می گفت اما تو او را متهم به امبلی و نفهمی کردی

هجده سالگی :تو فارغ التحصیل شدی ومادربا اشک شوق از این موفقیت استقبال کرد اما تو هیچ یک از زحمات مادررا به خاطر نیاوردی

نوزده سالگی :در نوزده سالگی تو را در دانشگاه ثبت نام کرد و با نگاه محبت امیز  با افتخار همراه توراهی دانشگاه شد اما تو بجای تشکر از مادرت دور شدی تا همکلاسیهایت تو را با او نبینند

بیست سالگی :از تو پرسید او کیست که با اون دیدار کردی و تو در پاسخ گفتی به تو ارتباطی ندارد ....

سید محمد حسین فضل الله عالم دینی برجسته لبنانی که چند سال پیش مادرشان به رحمت خدارفت در روز خاکسپاری مادر یک کلمه گفت وان این بود(( الیوم فقدت طفولتی )) امروز کودکی خود را ازدست دادم !

و ایا فرصتی برای جبران باقی مانده ....

 

+ نوشته شده توسط محمد رضا طلاجوران در پنجشنبه نهم آبان 1387 و ساعت 9:6 |